نویسنده :
شقایق احمدپور - ساعت ٩:٥۱ ق.ظ روز شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
دو شنبه،
دو بار شنبه نیست.
دو روز بعد شنبه است!
و دوشنبه،
روز ملاقات نیست.
روز خبرهای بد،
روز خبرهای خشمگین،
دو روز بعد از شنبه ای،
که از آسمان اتاقش
هی روی سرم،
خون می چکید.
دوشنبه ها را می شود
ساعتها آبجو خورد...
و سیگار نکشید!
و به همه متلکها...
جواب سر بالا داد
و خندید!
دو شنبه،
یکی از روزهای هفته است،
مثل همه روزهای دیگر...!
در پاییزی
به قدمت باران
ما واژه را
از کلام دزدیدیم.
و نگاه را
از چشم...
دست و دلمان
به سمت هرزگی علف می رفت.
ما
به نسل بی باران پس از خود
خیانت کردیم.
بی هیچ دردی
در فضای گم و نامعلومی
به نام وجدان...
دست خالی
در پوچ
و گلی که
هرگز در مشت نبوده است!
نویسنده :
شقایق احمدپور - ساعت ۱۱:۱۸ ق.ظ روز چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩
قصه نبود
آنچه افتاد.
اتفاقی،
که نمی دانستیم
روزمرگی مفرط ما بود
در قالب تصاویر،
یا من زیادی شاعر بودم...
حالا باید،
تا انتهای ساندویچ،
گازهای پشت سر هم خیره بر صفحه تلویزیون را
تنهایی تاب بیاورم،
تا روز شب شود
و شب به خورشید برسد
دوباره فردا...
تنهایی پیاز خورد کردن
و گوش سپردن به سر و صدای روغن...
گوشتی که در زودپز
از هم وا می رود،
و دستی که
بشقابهای سفید و تمیز را
دور میز می چیند.
باید عادت کنم
که دیگر این دو بشقاب،
سه نخواهد شد...
باید عادت کنم!
دو شب و سه روز
پشت به پشت و
آتش به آتش
به صدای چهار جانب این دیوارها
گوش دادم
فلوت می زد کسی
و زنی
از دوردست ها
سیهه می کشید...
بوی عود آمد و رفت
بوی علف آمد و رفت
بویی از تو
در خاطرم نمانده است!
دانه های درشت خیس
به بزرگی یک ناخن شصت
بارید از سقف
بر کاغذ های کاهی و
بر کاغذهای سفید.
بعد کسی
گیتار زد
چند نت ساده
و من یاد اسب ها افتادم
و یاد برهنگی زمخت دستهای بزرگت
در تب آرام لبهای نیمه بازم
در لحظه ای
که خورشید
از لای پرده سرخرنگ اتاق می گریخت
و آسمان
در توهم خاکستری ابرهای خیس و سنگین
به خواب می رفت...
باد آمد
از پرده گذشت
از افتادگی بی اعتنای پلکها
دانه های بی دلیل عرق بر پیشانی
و لبهای نیمه باز...
باد رفت
و باران...
الباقی تصاویر!
نویسنده :
شقایق احمدپور - ساعت ۱٢:٢٧ ق.ظ روز سهشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
...
دو وجب پایین زانو
یعنی هنوز کلی راه مانده
تا با آن دامن
با آن نقش های رنگارنگ اسیدی
در خیابان ولیعصر راه بروی...
از رنگ ها گذشتم
از تمامی رنگ ها
در تک تجربه های سفرهای اثیری ام...
بسته ات را بغل زدم
و به سمت بالای خیابان ولیعصر
آنجا که نور زرد
به سمت آسمان سر می خورد
همانجا که ماشینها
برای گذشتن از هم جیغ می کشند
و آدمها
گربه ها را به ریشخند
با اشاره انگشت نشان می دهند
که نگاه کن گربه ای از خیابان گذر می کند!
به همان سمت رنگ زرد
رنگ بخارهای سمی
رنگ معصومیتی که درنگاه یک معتاد هروئینی ست
زمانی که با سوزنی در رگش
در جوب می افتد
و در سفر بی پایانی
گم می شود روحش
به همان سمت رفتم...
بسته را
محض احتیاط
لای روزنامه ای گذاشته بود
مال بیشتر از همه سالهایی
که تیم ملی
رقص درخیابان ولیعصر را یادمان داد...
آخ که چه روزهایی
بر نسل من گذشته است
روزهایی را دیده ام من
که پوشیدن جورابهای رنگی
جرم بزرگی بود!
نسل جان سخت
نسل شکلات ندیده
نسل شیرهای شیشه ای با در پوش آلومینومی
نسل پژو 405 یشمی!
....
بسته ات را
در جوب خیابان ولیعصر انداختم
نه که نخواسته باشمش
چارهء دیگری نداشتم
حمل بسته در نور زرد جرم بزرگی ست این روزها...!
نویسنده :
شقایق احمدپور - ساعت ۳:٤٩ ق.ظ روز سهشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸
و اینک انسان
فرو افتاده به دره اندوه
سه گرهء درهم در پیشانی اش
و لبها
به شیوه زنان روسپی مصری
سیاه شده با حنا...
می پیچد بر ملحفه های آهار زده
و مورچگان انگار
رج گرفته اند بر
صف نامتناوب ستون مهره هایش
و اینک،
گیسوان ژولیده اش
خط پراکنده سیاه بر محدوده دیدگانی که نمی آسایند
مگر به حیلهء آغوشی حتی دروغ
و جامگانی
در آمده از آبهای هزار سوال
مردد
در نورهای مشکوک
و این خط های بی انتهای سفید
همچنان در بازی مردمکها
نقش می بازند.
نویسنده :
شقایق احمدپور - ساعت ۱۱:۱۳ ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸

کافه گندم
خیابان ولیعصر، روبروی تاتر شهر، کوچه پشن، پلاک 8
دوشنبه 18 بهمن افتتاحیه
نمایشگاه عکس
سفر به هندوستان
با دیدگاه انسان شناسی
به مدت سه هفته
حالا هر روز
از خیابان خاکی
و خانه های حلبی زاغه نشینان
و دیوارهای کاهگلی گاوداری می گذری
کنار پنجره معمولا
هوا بهتر است نه؟!...
بگذار همه بفهمند
چیزی
نه انگار کسی
افتاده روی تیزی برنده نگاهت
و هی برق دودو زنی
انتهای خیابان خاکی را
می رود و بر می گردد
کنار پنجره...
حالا هر بار
برگهای خشک و
گل های پنج پر سفید بی بو را
می دوی تا بی حوصله گی آخر روزهای تعطیل.
خواه جمعه و خواه هر شنبه ای که بماسد
از یک بگیر تا پنج...
نه که چشمانت پر و خالی می شود هر بار
هر بار ِ لعتنی...
که راه می رود
با آن پاهای تیر خورده
و دستهای کار کرده
و نم کشیده
زیر باران موسمی آخر تابستان های تهرانی که دور است...
و تویی که همین حوالی همیشه دلتنگی
می پلکی
پر و خالی می شوی
می دوی
و زیر کامیون بی اتاقکی
له می شوی...
کسی
روی نگاهت لانه کرده است!
نویسنده :
شقایق احمدپور - ساعت ۱٠:۳۱ ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸
از زنجیرهای بهم پیوسته بالا کشیدم
و در مرتفعترین نقطه شهر نامفهوم
نشستم.
چشم در چشم ماه
و لب بر لب سیگاری تلخ
باد نبود
و هیچ ابری
در آسمان شب پرده کشی نمی کرد
من و سکوت
در ناتوانی محض ادراک
با گل های سر شاخهء درخت
خیره خیره
حرف می زدیم...
نویسنده :
شقایق احمدپور - ساعت ۱۱:٠٠ ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸
تمام اندوه یک زن،
قطره اشکی یواشکی ست،
و زانوانی که می لرزند،
از وزن پیکر خم شده اش شاید،
در توالت عمومی.