از کوچه شما رد شدم.
نور را بغل زده،
واژگانم در رقصی ابدی،
و من،
در شادمانگی یک فراموشی عجیب!
تو را دیدم شاید یک نظر،
رد می شدی و دزدکی
به بالکن خانه ما نظر می انداختی.
از راه های دور
تا همین کوچه آشنا،
که بوسه تو را
هنوز بر شیشه مه گرفته پنجره اش نگه داشته است.
تو آنجا بودی،
دست تکان دادی
من ندیدم و رد شدم.
من به آنسوی آبهای تاریک فردا رفتم.
من شعر هایم را سوزاندم.
من شعرهایم را،
در راه به عابران بخشیدم.
تو ماندی،
تو ماندنی بودی!
نگاه کن،
نترس!
به این هجمه آرزوهای بزرگ دست نیافتنی،
به خوانشی تازه از حیات ما،
بی هم.
نگاه کن!
زمین زیر پاهایت چه استوار می شود.
نگاه کن،
برای لحظه ای استراحت،
مرا جز آسمان،
خانه ای نیست!
آیا تو هرگز،
اینگونه بودن را آزموده ای؟!...
ما را چه می شود که اینگونه ناشادیم؟
مگر نه اینکه پرواز را،
به انتهای داستان آدم و حوا،
رجحانی بود!
و آرزوهای بزرگی،
به قیمت هر آنچه تویی!
و هر آنچه منم!
و آیا حقیقتی جز این هست،
که ما همه می میریم؟!...
خدا را ....واژه چیست ؟
جز آبستره ای از اوهام یک ذهن،
که در تلالو نوری بغل زده،
دست و پا می زند.
در تلاشی بیهوده و ابدی،
اعتمادی لاجرم،
بر درک انسانی
و تمامیتی به قیمت کاغذ سوبسیدی و جوهر چاپ!...
اعترافات ()نه این دریا را پایانی ست
و نه این اندوه خشکیده بر تن لحظه هایمان را.
بیا مرا به یک لیوان دیگر مهمان کن
به سیگاری از نو
به بهاری که تازه از راه رسیده
و هنوز از رطوبت شرجی شهر کناره دریا
چهره اش بر افروخته است.
خیالی نیست
عادت می کنی...
چگونه می توان خندید
و واژه را از نو
با نور و ترانه معطر کرد
چگونه می توان ساده بود
و به اشارت نا مربوطی
دل داد و دل برید
چگونه می توان در این باران مغموم دلتنگی
به آن سر پناه دلپذیر فراموشی
راهی جست
آه ما را چه می شود
که اینچنین ناشادیم
در حسرت عشقی
که سالها پیش مرده است.
اعترافات ()به صدرا شریعتمداری و آن لبخند فیلسوفانه و اندوهناکش!
از میان تمام شغلهای دنیا،
شاعری را برداشتم.
دوتایی با هم زیر آفتاب داغ،
آواز خواندیم.
به قار قور شکمهامان،
گوش دادیم،
و خندیدیم.
شاعر که باشی،
چیزی جدی نیست!
هر حادثه ای،
واژه ای ست...کم یا بیش!
واژگان را به سوی تو پرتاب می کنم...
می توانی مرا بخوانی!
من همیشه جایی زیر سایه،
در انتظار تو بوده ام،
و در انتظار یک کلید،
که کلید خانه ام باشد.
من و شاعری رویای خانه دیدیم
رویای خانه ای با درختان پاپایا و گوآوا
کنار رودخانه ای که به خزر می ریزد.
من به رود معتادم
به پنجره معتادم
از پرده بدم می آید!
از میان مشاغل دنیا،
شاعری را برداشته ام.
با هم در کوچه هفت سنگ بازی کردیم...
اما من سر کسی را نشکستم...
من بیآزارم!
و جز واژه خیالیم نیست!
به سیگار نعنایی معتادم
به آبجو
و به انگشتر درشتی با نگین سیاه!
من به آزادی معتادم!
تو می خواستی لئوناردو باشی!
من میخواستم فروغ باشم،
یا شاملو...!
نگاه کن!
اگر نه هیچ،
ولی لبخندت مونالیزایی شده است...!
اعترافات ()دو شنبه،
دو بار شنبه نیست.
دو روز بعد شنبه است!
و دوشنبه،
روز ملاقات نیست.
روز خبرهای بد،
روز خبرهای خشمگین،
دو روز بعد از شنبه ای،
که از آسمان اتاقش
هی روی سرم،
خون می چکید.
دوشنبه ها را می شود
ساعتها آبجو خورد...
و سیگار نکشید!
و به همه متلکها...
جواب سر بالا داد
و خندید!
دو شنبه،
یکی از روزهای هفته است،
مثل همه روزهای دیگر...!
اعترافات ()در پاییزی
به قدمت باران
ما واژه را
از کلام دزدیدیم.
و نگاه را
از چشم...
دست و دلمان
به سمت هرزگی علف می رفت.
ما
به نسل بی باران پس از خود
خیانت کردیم.
بی هیچ دردی
در فضای گم و نامعلومی
به نام وجدان...
دست خالی
در پوچ
و گلی که
هرگز در مشت نبوده است!
اعترافات ()قصه نبود
آنچه افتاد.
اتفاقی،
که نمی دانستیم
روزمرگی مفرط ما بود
در قالب تصاویر،
یا من زیادی شاعر بودم...
حالا باید،
تا انتهای ساندویچ،
گازهای پشت سر هم خیره بر صفحه تلویزیون را
تنهایی تاب بیاورم،
تا روز شب شود
و شب به خورشید برسد
دوباره فردا...
تنهایی پیاز خورد کردن
و گوش سپردن به سر و صدای روغن...
گوشتی که در زودپز
از هم وا می رود،
و دستی که
بشقابهای سفید و تمیز را
دور میز می چیند.
باید عادت کنم
که دیگر این دو بشقاب،
سه نخواهد شد...
باید عادت کنم!
اعترافات ()دو شب و سه روز
پشت به پشت و
آتش به آتش
به صدای چهار جانب این دیوارها
گوش دادم
فلوت می زد کسی
و زنی
از دوردست ها
سیهه می کشید...
بوی عود آمد و رفت
بوی علف آمد و رفت
بویی از تو
در خاطرم نمانده است!
دانه های درشت خیس
به بزرگی یک ناخن شصت
بارید از سقف
بر کاغذ های کاهی و
بر کاغذهای سفید.
بعد کسی
گیتار زد
چند نت ساده
و من یاد اسب ها افتادم
و یاد برهنگی زمخت دستهای بزرگت
در تب آرام لبهای نیمه بازم
در لحظه ای
که خورشید
از لای پرده سرخرنگ اتاق می گریخت
و آسمان
در توهم خاکستری ابرهای خیس و سنگین
به خواب می رفت...
باد آمد
از پرده گذشت
از افتادگی بی اعتنای پلکها
دانه های بی دلیل عرق بر پیشانی
و لبهای نیمه باز...
باد رفت
و باران...
الباقی تصاویر!
اعترافات ()
...
دو وجب پایین زانو
یعنی هنوز کلی راه مانده
تا با آن دامن
با آن نقش های رنگارنگ اسیدی
در خیابان ولیعصر راه بروی...
از رنگ ها گذشتم
از تمامی رنگ ها
در تک تجربه های سفرهای اثیری ام...
بسته ات را بغل زدم
و به سمت بالای خیابان ولیعصر
آنجا که نور زرد
به سمت آسمان سر می خورد
همانجا که ماشینها
برای گذشتن از هم جیغ می کشند
و آدمها
گربه ها را به ریشخند
با اشاره انگشت نشان می دهند
که نگاه کن گربه ای از خیابان گذر می کند!
به همان سمت رنگ زرد
رنگ بخارهای سمی
رنگ معصومیتی که درنگاه یک معتاد هروئینی ست
زمانی که با سوزنی در رگش
در جوب می افتد
و در سفر بی پایانی
گم می شود روحش
به همان سمت رفتم...
بسته را
محض احتیاط
لای روزنامه ای گذاشته بود
مال بیشتر از همه سالهایی
که تیم ملی
رقص درخیابان ولیعصر را یادمان داد...
آخ که چه روزهایی
بر نسل من گذشته است
روزهایی را دیده ام من
که پوشیدن جورابهای رنگی
جرم بزرگی بود!
نسل جان سخت
نسل شکلات ندیده
نسل شیرهای شیشه ای با در پوش آلومینومی
نسل پژو 405 یشمی!
....
بسته ات را
در جوب خیابان ولیعصر انداختم
نه که نخواسته باشمش
چارهء دیگری نداشتم
حمل بسته در نور زرد جرم بزرگی ست این روزها...!
اعترافات ()و اینک انسان
فرو افتاده به دره اندوه
سه گرهء درهم در پیشانی اش
و لبها
به شیوه زنان روسپی مصری
سیاه شده با حنا...
می پیچد بر ملحفه های آهار زده
و مورچگان انگار
رج گرفته اند بر
صف نامتناوب ستون مهره هایش
و اینک،
گیسوان ژولیده اش
خط پراکنده سیاه بر محدوده دیدگانی که نمی آسایند
مگر به حیلهء آغوشی حتی دروغ
و جامگانی
در آمده از آبهای هزار سوال
مردد
در نورهای مشکوک
و این خط های بی انتهای سفید
همچنان در بازی مردمکها
نقش می بازند.
اعترافات ()
اعترافات ()