نسخه نهایی Final Prescription

نه این دریا را پایانی ست

و نه این اندوه خشکیده بر تن لحظه هایمان را.

بیا مرا به یک لیوان دیگر مهمان کن

به سیگاری از نو

به بهاری که تازه از راه رسیده

و هنوز از رطوبت شرجی شهر کناره دریا

چهره اش بر افروخته است.

خیالی نیست

عادت می کنی...

 

 

چگونه می توان خندید

و واژه را از نو

با نور و ترانه معطر کرد

چگونه می توان ساده بود

و به اشارت نا مربوطی

دل داد  و دل برید

چگونه می توان در این باران مغموم دلتنگی

به آن سر پناه دلپذیر فراموشی

راهی جست

آه ما را چه می شود

که اینچنین ناشادیم

 در حسرت عشقی

که سالها پیش  مرده است.

/ 1 نظر / 19 بازدید
افشین

عادت می کنیم...