آروزهای بزرگ High Hopes!

از کوچه شما رد شدم.

نور را بغل زده،

واژگانم در رقصی ابدی،

و من،

در شادمانگی یک فراموشی عجیب!

تو را دیدم شاید یک نظر،

رد می شدی و دزدکی

به بالکن خانه ما نظر می انداختی.

از راه های دور

تا همین کوچه آشنا،

که بوسه تو را

هنوز بر شیشه مه گرفته پنجره اش نگه داشته است.

تو آنجا بودی،

دست تکان دادی

من ندیدم و رد شدم.

من به آنسوی آبهای تاریک فردا رفتم.

من شعر هایم را سوزاندم.

من شعرهایم را،

در راه به عابران بخشیدم.

تو ماندی،

تو ماندنی بودی!

نگاه کن،

نترس!

به این هجمه آرزوهای بزرگ دست نیافتنی،

به خوانشی تازه از حیات ما،

بی هم.

نگاه کن!

زمین زیر پاهایت چه استوار می شود.

نگاه کن،

برای لحظه ای استراحت،

مرا جز آسمان،

خانه ای نیست!

آیا تو هرگز،

اینگونه بودن را آزموده ای؟!...

ما را چه می شود که اینگونه ناشادیم؟

مگر نه اینکه پرواز را،

به انتهای داستان آدم و حوا،

رجحانی بود!

و آرزوهای بزرگی،

به قیمت هر آنچه تویی!

و هر آنچه منم!

و آیا حقیقتی جز این هست،

که ما همه می میریم؟!...

خدا را ....واژه چیست ؟

جز آبستره ای از اوهام یک ذهن،

که در تلالو نوری بغل زده،

دست و پا می زند.

در تلاشی بیهوده و ابدی،

اعتمادی لاجرم،

بر درک انسانی

و تمامیتی به قیمت کاغذ سوبسیدی و جوهر چاپ!...

/ 1 نظر / 22 بازدید