بخشی از شعر بلند حمل بسته در نور زرد جرم بزرگی ست!

...

دو وجب پایین زانو

یعنی هنوز کلی راه مانده

تا با آن دامن

با آن نقش های رنگارنگ اسیدی

در خیابان ولیعصر راه بروی...

از رنگ ها گذشتم

از تمامی رنگ ها

در تک تجربه های سفرهای اثیری ام...

بسته ات را بغل زدم

و به سمت بالای خیابان ولیعصر

آنجا که نور زرد

به سمت آسمان سر می خورد

همانجا که ماشینها

برای گذشتن از هم جیغ می کشند

و آدمها

گربه ها را به ریشخند

با اشاره انگشت نشان می دهند

که نگاه کن گربه ای از خیابان گذر می کند!

به همان سمت رنگ زرد

رنگ بخارهای سمی

رنگ معصومیتی که درنگاه یک معتاد هروئینی ست

زمانی که با سوزنی در رگش

در جوب می افتد

و در سفر بی پایانی

گم می شود روحش

به همان سمت رفتم...

بسته را

محض احتیاط

لای روزنامه ای گذاشته بود

مال بیشتر از همه سالهایی

که تیم ملی

رقص درخیابان ولیعصر را یادمان داد...

آخ که چه روزهایی

بر نسل من گذشته است

روزهایی را دیده ام من

که پوشیدن جورابهای رنگی

جرم بزرگی بود!

نسل جان سخت

نسل شکلات ندیده

نسل شیرهای شیشه ای با در پوش آلومینومی

نسل پژو 405 یشمی!

....

بسته ات را

در جوب خیابان ولیعصر انداختم

نه که نخواسته باشمش

چارهء دیگری نداشتم

حمل بسته در نور زرد جرم بزرگی ست این روزها...!

 

/ 4 نظر / 10 بازدید
محمد

salam kanoom az inke mibinam hastyo minvisi khoshhalam take care

پریناز

عزیز دلم چقدر نوشته هات تغییر کرده...چقدر هدفمند و اصولی جلو می ره...خیلی خوشحالم ... می دونی یک جورهایی انگار پوست انداختی. نوشته هات عمیقتر و درونی تر شدن و البته پخته تر... و انگار خودت هم همینطور... دوست دارم خیلی زیاد و دلتنگتم زیادتر

یکی

طبق معمول حس انگیز و کم شور ! غلظت کلماتت کمتر شده

بهروز

بسته های سیاه را به جوی باید انداخت اندک (نه تک) تجربه های سفرهای اثیری را فراموش باید کرد سبز باید شد ... بلکه دخترانمان با دامنهای رنگارنگ در خیابان قدم بردارند