تاثیرات جانبی

به صدرا شریعتمداری و آن لبخند فیلسوفانه و اندوهناکش!

 

از میان تمام شغلهای دنیا،

شاعری را برداشتم.

دوتایی با هم زیر آفتاب داغ،

آواز خواندیم.

به قار قور شکمهامان،

گوش دادیم،

و خندیدیم.

شاعر که باشی،

چیزی جدی نیست!

هر حادثه ای،

واژه ای ست...کم یا بیش!

واژگان را به سوی تو پرتاب می کنم...

می توانی مرا بخوانی!

من همیشه جایی زیر سایه،

در انتظار تو بوده ام،

و در انتظار یک کلید،

که کلید خانه ام باشد.

من و شاعری رویای خانه دیدیم

رویای خانه ای با درختان پاپایا و گوآوا

کنار رودخانه ای که به خزر می ریزد.

من به رود معتادم

به پنجره معتادم

از پرده بدم می آید!

از میان مشاغل دنیا،

شاعری را برداشته ام.

با هم در کوچه هفت سنگ بازی کردیم...

اما من سر کسی را نشکستم...

من بیآزارم!

و جز واژه خیالیم نیست!

به سیگار نعنایی معتادم

به آبجو

و به انگشتر درشتی با نگین سیاه!

من به آزادی معتادم!

تو می خواستی لئوناردو باشی!

من میخواستم فروغ باشم،

یا شاملو...!

نگاه کن!

اگر نه هیچ،

ولی لبخندت مونالیزایی شده است...!

/ 0 نظر / 18 بازدید