از همین عشق های روزمره ام!

قصه نبود

آنچه افتاد.

اتفاقی،

که نمی دانستیم

روزمرگی مفرط ما بود

در قالب تصاویر،

یا من زیادی شاعر بودم...

حالا باید،

تا انتهای ساندویچ،

گازهای پشت سر هم خیره بر صفحه تلویزیون را

تنهایی تاب بیاورم،

تا روز شب شود

و شب به خورشید برسد

دوباره فردا...

تنهایی پیاز خورد کردن

و گوش سپردن به سر و صدای روغن...

گوشتی که در زودپز

از هم وا می رود،

و دستی که

بشقابهای سفید و تمیز را

دور میز می چیند.

باید عادت کنم

که دیگر این دو بشقاب،

سه نخواهد شد...

باید عادت کنم!

/ 4 نظر / 19 بازدید
سلام همسایه های 4

سلام.پایانش را دوست نداشتم.با توجه به روایت پایان بندی قوی تری لارم داشت شقایق جان

جهانگیردشتی زاده

سلام...شاعرعزیزوگرامی به خوانش ونقدشعرم دعوت میشوید خوشحال میشوم... سپاس http://f-bavar.blogfa.com/ [گل]

صدرا

خوبه لا اقل 2 رو داری