آجر دیگری بر دیوار

نه نمی شود سکوت...

واژه دشنه ای ست بر حلقوم.

هیچ جا خبری از شعر نیست

و کوچه ها

تنها در کتابها به ابدیت می رسند.

از پشت آن قطور دیوار شیشه ای

از لا به لای آن قاب سیاه فرمایشی،

روبانی کج و یک شمع باریک،

که به ضربه های باد

در رقص اندوهبار خویش،

می گرید،

بر زمینه کمرنگ اشیا قدیمی،

نشسته ای به انتظار.

به انتظار قطعیتی،

که پرسه می زند همین حوالی!

نه!... نمی شود سکوت کرد!

خدا را!

واژه، دشنه ای ست بر سینه…

سیاه جامگانی از آنسوی دریاها،

خبر می آورند که باد امسال موافق میل سیاحان نخواهد بود.

بر ساحل تکیده سیلی می زنند امواج وحشی

دریا را که آزرده است؟!...

آیا هرگز طبیعت را،

با انسان اینگونه سر جدال بوده است؟!

باد را که آزرده است؟!...

ما بیخیال می گذریم،

سرد و سنگین و پر شتاب!

تو گویی کارمندان ثبت احوالیم یا اداره مالیات،

در برابر مجسمه داوود!

 خالی شکمهامان فریاد می زند.

و چشمانمان به آنسوی اشیا راه نمی برد.

در جذبهء تاریک انحطاط، دست و پا می زنیم

و بی صدا در رویاهامان،

فرو می رویم تا صبح دیگری!

آیا هنوز می شود سکوت کرد؟!...

زمانی که واژه دشنه ای ست بر حلقوم و بر سینه،

و هر صبح نو پیش از دمیدن،

آجر دیگری ست بر دیوار!

/ 1 نظر / 14 بازدید
مهدی آخرتی

با بوی پرتقال پاییز می آید با جلد دفتر کاهی . . . سلام به روزم با شعر و خبر و حرف دعوتید این وبلاگ زود به زود به روز می شود