So you think you can make love!!!

دو شب و سه روز

پشت به پشت و

آتش به آتش

به صدای چهار جانب این دیوارها

گوش دادم

فلوت می زد کسی

و زنی

از دوردست ها

سیهه می کشید...

بوی عود آمد و رفت

بوی علف آمد و رفت

بویی از تو

در خاطرم نمانده است!

دانه های درشت خیس

به بزرگی یک ناخن شصت

بارید از سقف

بر کاغذ های کاهی و

بر کاغذهای سفید.

بعد کسی

گیتار زد

چند نت ساده

و من یاد اسب ها افتادم

و یاد برهنگی زمخت دستهای بزرگت

در تب آرام لبهای نیمه بازم

در لحظه ای

که خورشید

از لای پرده سرخرنگ اتاق می گریخت

و آسمان

در توهم خاکستری ابرهای خیس و سنگین

به خواب می رفت...

باد آمد

از پرده گذشت

از افتادگی بی اعتنای پلکها

دانه های بی دلیل عرق بر پیشانی

و لبهای نیمه باز...

باد رفت

و باران...

الباقی تصاویر!

/ 2 نظر / 12 بازدید
صدرا

ماه بود