گل یا پوچ؟!

در پاییزی

به قدمت باران

ما واژه را

از کلام دزدیدیم.

و نگاه را

از چشم...

دست و دلمان

به سمت هرزگی علف می رفت.

ما

به نسل بی باران پس از خود

خیانت کردیم.

بی هیچ دردی

در فضای گم و نامعلومی

به نام وجدان...

دست خالی

در پوچ

و گلی که

هرگز در مشت نبوده است!

/ 4 نظر / 17 بازدید
فریاد سکوت

سلام خوشحالم که میهمان کسی هستم که نوشتن را دغدغه دارد. کسی که واژه ها را با کیمیای احساس در دنیای خیال می آمیزد و بر بوم سپید کاغذ تصویر می کند هر آنچه را باید... موضوع این شعر جالب بود و در سطور پایانی به زیبایی نقش ایفا کرد و معنا شد...! امیدوارم باز هم بنویسی و بیشتر ، البته .... بدرود الف-حشمتی

سپیده

فوق العاده ست قلمت شقایق جان از الان روزی رو که اسمت به شاعران جاودانه ی ایران پیوسته تبریک می گم [گل]